تبليغاتX
اقامت خیال
Welcome To My Site
Set Homepage | Add To Favorite
نام کاربري:
کلمه عبور:
حرف حساب
زیر خاکی های کشف شده
عتیقه جات
اسفند 1387
تیر 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
مقیم شدگان
تبلیغات

مکان تبلیغات شما

شما می توانید با کمترین هزینه در این مکان تبلیغ خود را قرار دهید.


مکان تبلیغات شما

شما می توانید با کمترین هزینه در این مکان تبلیغ خود را قرار دهید.



آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


سایت های تنگل ما


محل تبليغ شما
محل تبليغ شما

جوانی...
موضوع:

 

دوستای گلم من خیلی وقت بود آپ نکردم الانم راستش از ترس اینکه بلاگم پاک نش ه مجبور شدم

چون خیلی از بچه های دیگه که الن دیدم بلاگشون پاک

بعضیام یادمه پارسال که آپ می کردم تهمت دزدی زدن که متناتو از جای دیگه میاری

هر کی هر وقت حرفای نارگیل و جایی دید بگه یا آدرس بده من این وبلاگ و دو دستی تقدیمش می کنم

چون خیلی از این حرفام که اینجا می نویسم رو دستم باد کرده خودمم وقت زیادی واسه

وبلاگ نویسی ندارم.اما اگه شما دوستای قدیمی باشید به بهونتون میام زود به زود

       عید ۸۸ همتون نارگیلی باد ...

............................................................................................................

جوانی...

فکر می کنم زنده باشم !

اشعار، نثر هجو و هزل و طنز و هر چه که از تن و روح و مغزو پوست و خون و استخوان رسد

در نگار خانه نگاه می دارم و فکر می کنم

فضای 2 بعدی که فقط ... فقط هست

موج بلند تن ... عمیق ...

سرد ، التهاب و آور سرد

کاش دیوانه بودم تا گذر زین فصل ساده می بود

دیوانه بودم تا دلم غمگین نمی شد

تا زنده بودم ...

مشتی داده های پردازش نشده خام به شرط پردازش شدن

حلاجی می شود و به خیالی ، به گمانی ... جایی

گر صحیح بود زندگی شود...!

در جوانی فکر می کنم زنده ام ،

موج گر نخواهم باشم

جوانی رازی است زنده

بی فکر ، بی صوت ، بی تن ، بی ... ، بی ... ،

بی جوانی

مانده ام اول فصل جوانی...!

اتمام ۲۷/۲/۸۶ 11:44 شب


بر یخ می نویسم
موضوع:

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه

کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی

که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که

چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران

می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .



اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.



روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با

صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ

ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.  خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ ن

می‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت

آنهاست .



اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق

می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند

 به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز

را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت

زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم ب

دوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستدمن از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه

حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود... !



 


آمیزه حس ها
موضوع:

 

          آمیزه حس تنفر، خوشحالی ، نگاه ، صبر...

 جنبیدن جنبنده در انتهاست ، نه آنجا که زیستن حال هر زنده ای را بهم

                                                                            می ریزد ! ...

... آخر تا کجا؟ اصلا برای چه وقتی نهایت ندیدن باشد؟

تکانی ، حرکتی ، لغزشی هیچ و هیچ ...

احساسی می میرد احساسی متولد می شود

انگار لذت بخش ترین نگاه است ! ببین و مگو ...

باز هم صبر!

گوش حتی تاب و توان شنیدن ترانه امواج دریا را عاجز.

                                   نفرین به گوش کر...!

فقط دیدن؟! این بار نگاه .

کهکشان این نابهنجاری ها

عمری طعم این حس ها

نهایتی این تضادها و و و ............

اما سبب خوشحالی چه؟! چرا؟ چرا!

زیبایی را دیدن اما نشنیدن

زجرکشیدن و صبر کردن(صبر چرا نمی دانم!)

درد را فهمیدن و عاجز علاج بودن

تکیه بر دیوار کردن ، فرو ریختن دیوار

استوار بر عقیده ای بودن ، سرانجام لغزیدن

.........؟ ..........؟ ..........!

مَخلص جانم گوینده که :(باور من دنیا ندیده)

خوشحالی از آنجا که

                           خیال زندگی نیست ...

اتمام ۲۴/۶/۸۶     16:13


حرفهای جوان
موضوع:

 

تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست...

دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند. بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند

                          

                                                با خودم گفتم:که فردا ترک دنيا مي کنم.....


جوانی
موضوع:

جوانی...

فکر می کنم زنده باشم !

اشعار، نثر هجو و هزل و طنز و هر چه که از تن و روح و مغزو پوست و خون و استخوان رسد

در نگار خانه نگاه می دارم و فکر می کنم

فضای 2 بعدی که فقط ... فقط هست

موج بلند تن ... عمیق ...

سرد ، التهاب و آور سرد

کاش دیوانه بودم تا گذر زین فصل ساده می بود

دیوانه بودم تا دلم غمگین نمی شد

تا زنده بودم ...

مشتی داده های پردازش نشده خام به شرط پردازش شدن

حلاجی می شود و به خیالی ، به گمانی ... جایی

گر صحیح بود زندگی شود...!

در جوانی فکر می کنم زنده ام ،

موج گر نخواهم باشم

جوانی رازی است زنده

بی فکر ، بی صوت ، بی تن ، بی ... ، بی ... ،

بی جوانی

مانده ام اول فصل جوانی...!

اتمام 86/2/27 11:44 شب


چرت و پرتای نارگیل
موضوع:

گویند گر توانی و مدعی دوست باش

دوست داشته باش همچو صفحه شیشه ای آهن ربا !!

آبی ، گرم و روشن ...

تا نثر ساده دل جذب شود

زان پس می بایست بدوی تا نفس بریدگی

تا هدف، رفتن

سرا پرده خیالت حتی پیدا نباشد...

گویند زنده باش و امید زندگی...

گویند بغض شکن و علتش هرگز !

در دیدگان دیده شو ...

گویند نشکن تا شکسته نشوی

گویند از حال برو تا حال دهی ، جنست اکسیژن شسته ،صدایت

عشق عریان...

حال گویند گر توانی این همه باش تا باشی

می دانم اما ...

               ای دوست !

                           من این همه

                                     نیستم

                                            ناقص

                                             نابلد

                                             کم

                                                           مرده ....

اتمام ۲۷/۲/۸۶  ۱۱:۴۴ شب 


زندگی من
موضوع:

 این احساس خاکستری مرا دربر گرفته

 دنیای زندگی من راهی است اما ، دشوار

 بهترین دوستم خودم هستم ،

 می دانم

 کسی اهمیت نمی دهد ،

 ولی من بسی نیرومندترم.

 برای گریز از این دنیای راستین دروغین

 سرنوشت دست نخورده

 نخواهم شد اسیر و گرفتار این دایرۀ بی پایان

 حلقۀ حماقت

 رفتن به راه خود ، رفتن به سوی آزادی

 یگانه با ذهن خود ، آنها نمی بینند

 بی نیاز به شنیدن گفته های آنان

 زندگی از آن من است تا زندگی کنم آن را به شیوۀ خود

 تجاوز می کنید به ذهنم و نابود می کنید احساساتم را

 به من نگویید باید انجام دهم کار را

 دیگر اهمیت نمی دهم ، دارم جانب خود را

 ومی بینم درونتان را

 مغزم را پر می کنید با به اصطلاح معیارهای خود

 که می گوید که من در اشتباهم؟

 گسستن از راه و رسم های مرسوم در میانتان

 پی بردن به دیدگاههای تیره و تارتان

 می بینی می کوشند که چکش را پایین بیاورند

 هیچ زنجیر لعنتی ای نمی تواند مرا پایین نگه دارد

 زندگی من آن است که تا زندگی کنم آن را به شیوۀ خود ...


لوگو سایت

اقامت خیال" name="T1">

قالب وبلاگ


لوگو دوستان

پشتیبان